مرتضى راوندى
446
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
. . . چند گويى ، گِرْدِ سلطان گرد ، تا مقبل شوى * رو تو و اقبال سلطان ، ما و دين و مدبرى عطار نظر ديگرى دارد و به شعر مقام بسيار والايى مىبخشد و تحسر او از اينست كه مديحهسرايان آن را تا درجهء ابتذال پائين آوردهاند : شعر را كردند بهتر چيز نام * كى تواند بود ازين برتر مقام شعر چون در عهد ما بدنام ماند * پختگان رفتند و باقى خام ماند لا جرم اكنون سخن بىقيمتست * مدح منسوخ است ، وقت حكمتست دل ز منسوخ و ز ممدوحم گرفت * ظلمت ممدوح در روحم گرفت تا ابد ممدوح من حكمت بس است * در سر جان من اين همت بس است اعتقاد دينى امرا و سلاطين باعث مىشد كه عرفا و علما و مقدسين از امتيازى خاص برخوردار شوند ، و سنتى وجود داشت كه اغلب اين گونه اشخاص سپر بلاى مردم مىشدند و جان آنها را از ظلم و تعدى صاحبان قدرت نجات مىدادند . مىگويند تيمور لنگ در يكى از لشكركشيهاى خود كه ده هزار نفر را اسير گرفته بود به اردبيل رسيد و به خدمت شيخ صفى الدين اردبيلى شتافت و از شيخ خواست تا تقاضايى از او بكند . شيخ صفى الدين آزادى آن اسرا را خواستار گرديد . براى سفاكى چون تيمور چنين گذشتى نامعقول آمد ، ولى بخاطر شيخ موافقت كرد هرچند نفر را كه در خانقاه او جاى بگيرند آزاد سازد . از قضا خانقاه دو در داشت و اسراء از درى وارد و از در ديگر خارج شدند . بدين ترتيب تيمور مطابق قولى كه داده بود مجبور به آزاد كردن آنها گرديد . گاهى شعرا نيز از جنبهء تقدس برخوردار بودند و در ادبيات فارسى تعداد اين گونه كم نيست . سعدى در اواخر عمر چنين جنبهاى به خود گرفته بود و حكمرانان وقت ، از انتقادات و اندرزهاى او نمىرنجيدند . در ملاقاتى كه شيخ با آباقا خان مىكند ، پادشاه مغول از او راهنمايى مىخواهد ، و او در ضمن نصيحت به عدل و داد ، اين شعر را انشاء مىكند : شهى كه پاس رعيت نگاه مىدارد * حلال باد خراجش كه مُزد چوپانيست و گرنه راعى خلق است زهر مارش باد * كه هرچه مىخورد او ، جزيت مسلمانيست مؤلف راحة الصدور همين نكته را ضمن داستانى دربارهء بابا طاهر عريان ، نشان مىدهد . راوندى مىنويسد : « شنيدم كه چون سلطان طغرل بيك به همدان آمد از اوليا سه پير بودند : بابا طاهر و بابا جعفر و شيخ جمشاد . كوهكى است بر در همدان آن را خضر خوانند . بر آنجا ايستاده بودند . نظر سلطان بر ايشان آمد ، كوكبهء لشكر بداشت ؛ پياده شد و با وزير ابو نصر الكندرى پيش ايشان آمد ، دستهاشان ببوسيد . بابا طاهر پارهء شيفتهگونه